تبليغاتX
دوستان عززززیز سلام

دوستان عززززیز سلام

سر کلاس فکر تو با من بود

امروز هوا ابری بود ولی

باران نبارید

معلم هم حوصله درس دادن نداشت

انگار طبیعت غمگین بود....

صدای پرنده ها به گوش نمی رسید!

من هیچ توجهی نداشتم چون...

فکر تو با من بود

زنگ اول روی صندلی سخت ، خواب بودم

زنگ زده شد...

توی کلاس ماندم و به بیرون نگاه می کردم

یکی مرا صدا زد

اما نشنیدم چون...

فکر تو با من بود

امتحان مستمر هم نمره منفی داشتم

می دانستم خراب کردم ولی نمی دانستم چرا...

به راستی می دانستم ،

آری!

سر جلسه امتحان هم

فکر تو با من بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:7  توسط جواد  | 

انتظاری خیالی

تو آشنا ترین برای من بودی وتنها باده عشقم که از جام نگاهت سیراب می شدم. دریغ که در یک غروب بی انتها بار سفر بستی و رفتی. خاطراتمان را در کوله بارت گذاشتی و عزم سفر کردی.

هرچه نگاهت کردم ، هرچه صدایت کردم ، هرچه فریاد کشیدم ، هرچه بر سرو سینه کوفتم و نامت را با هزار آرزو بر زبان آوردم ، خاموش نگاهم کردی و رفتی. آن روز غنچه های بغض در گلویم شکفت و آسمان ابری چشمانم بارانی شد. آنروز پر زدی و رفتی و پیش از آنکه تو را ببویم در میان نگاه مبهوتم پرپر شدی و غمی به وسعت دریا در وجودم طوفانی شد.

شاید یک روز وقتی که من تنها در دشت غروب آفتاب را تماشا می کنم ؛ از پشت تپه ها با یک سبد پر از یاس و نرگس پیدا شوی. بیایی وبه سبزه های دشت شوق شکفتن دهی. من هر شب دعا میکنم که تو هرچه زودتر از مهمانی فرشتگان خدا باز گردی.

من هر روز صدای گام هایت را می شنوم که از آسمان ها می آیی ودر محراب گاها ، نماز صداقت می خوانی.

و می بینم اطلس ها و مریم ها را که در این نماز به معصومیت اشکهای تو اقتدا میکنند. ای کاش بیایی ، نه برای پرندگان رها شده از قفس غربت ، بلکه برای دل تنها و عریان من!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:4  توسط جواد  | 

زندگی...

قسمت اول:

یکی بود یکی نبود . مردی بود تنهای تنها ؛ زنی بود که او هم تنها بود. زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود. مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود. خدا غم آنها را می دید و غمگین بود. خدا گفت: شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.

مرد سرش را پایین آورد ؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید. زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید. خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود. زن خندید. خدا به مرد گفت: به دست های تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید.

مرد زیر باران خیس شده بود. زن دست هایش را بالای سر مرد گرفت. مرد خندید. خدا به زن گفت: به دست های تو همه زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد زیبا کنی.

مرد خانه ای ساخت وزن آن را گرم کرد. آن ها خوشحال بودند. خدا خوشحال بود... .

 

قسمت دوم:

روزی زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد. دست هایش را بسوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دست هایش بنشیند ؛ اما پرنده نیامد و دست های زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید و کنارش نشست و دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد. خدا دست های آنها را دید که از مهربانی لبریز بود. فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند. خدا خندید و زمین سبز شد. خدا گفت: از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند. مرد گل را به زن داد وزن آن را در خاک کاشت. خاک خوش بو شد. پس از آن  کودکی متولد شد که گریه می کرد. زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود. فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند.

مرد زن را دید که می خندد. کودکش را دید که شیر می نوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت. خدا شوق مرد را دید و خندید.

وقتی خدا خندید پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست. خدا گفت:  با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد ؛ راست بگویید تا راستگو باشد ؛ گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد.

روزهای آفتابی و بارانی از پس هم گذشت. زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان در پی هم می دویدند. خدا همه چیز و همه جارا می دید ؛ می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود.

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی می کارد ؛ دست های بسیاری را دید که بسوی آسمان بلند شده است ؛ وپرنده هایی که...

خدا خوشحال بود... .

 

- مهربونای عزیزم از شما می خوام که نظرهای قشنگتون رو درمورد این قسمت بنویسید.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:3  توسط جواد  | 

بیا...

سلام ،

سلام ای ستاره شب های تنهایی

سلام ای مسافر کوچه آشنایی

ای تو...

تو که نگاهم را ببینی و بخندی

تو که از من رسیدی و برفتی

منم آن ظلمت خاموش

تو آن گرمای آشکاری

که من را می بینی و می اندیشی

بیا...

بیا که فصل سرد آمد ز راه

بیا که غنچه حیاط امروز شکوفا نشد!

بیا که قفل سکوت بر دلم زده شد

بیا و بشکن سکوت مرگبارم را

آری ، به راستی...

به راستی می آیی و مرا به خودم می شناسانی

تو همان آشنایی که فهمیدم تو را

من آن ناشناسم در میان آشنایان

بیا و خودت را به من برسان...

بیا...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:2  توسط جواد  | 

سیب!

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت.

 

تو جوابم دادی:

 من به تو خنديدم 

چون كه مي دانستم 
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي 
پدرم از پي تو تند دويد 
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه 
پدر پير من است 
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و 
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك 
دل من گفت: برو 
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... 
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام 
حيرت و بغض تو تكرار كنان 
مي دهد آزارم 
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:8  توسط جواد  | 

کوچه تنهایی...

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام 
شب و صحرا وگل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

با تو گفتم حذر از عشق ندانم
حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش از تو؟ 
هرگز نتوانم

اشكي از شاخه فروريخت 
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت 
اشك در چشم تو لرزيد 
ماه بر عشق تو خنديد 

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم 
پاي در دامن اندوه كشيدم 
نه گسستم نه رميدم 

رفت در ظلمت شب آن شب و شب‌هاي دگر هم 
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم 
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم 
بي تو امّا به چه حالي 
من از آن كوچه گذشتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:58  توسط جواد  | 

سوگند راساختیم تا سوگند یاد کنیم

سوگند راساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم باسوگند شروع میکنیم و با امید ادامه می دهیم و آرزو داریم با وصال ختم شود سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم بگیریم که لحظه ای ازیاد یکدیگر غافل نشویم که برای هم باشیم و به یاد هم که دوست داشتن را از یاد نبرده و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم ودر آخرسوگند به عشق که درغم و شادی با هم باشیم و شریک هم  . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:36  توسط جواد  | 

تو میدونی؟

صبح که میخوام برم مدرسه از جلوی خونتون رد میشم تو میدونی؟

توی کوچه یک ساعت با موتور سرگردانم به امید دیدنت تو میدونی؟

روز وشب تصویر تو توی ذهنم جلوی خیلی از کارامو میگیره تو میدونی؟

از عکس ثابت تو یک فیلم می سازم تو میدونی؟

تو میدونی بعضی اوقات قصد خود کشی میکنم واقعا تو میدونی؟

فاصله نگاه من تا نگاه تو یه نگاهه ولی دل من تا دل تو چقدره؟ تو میدونی؟

من شب ها تا فکر تورو توی سرم پیچ و تاب ندم خوابم نمی بره تو میدونی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:42  توسط جواد  |