قسمت اول:
یکی بود یکی نبود . مردی بود تنهای تنها ؛ زنی بود که او هم تنها بود. زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود. مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود. خدا غم آنها را می دید و غمگین بود. خدا گفت: شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
مرد سرش را پایین آورد ؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید. زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید. خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود. زن خندید. خدا به مرد گفت: به دست های تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید.
مرد زیر باران خیس شده بود. زن دست هایش را بالای سر مرد گرفت. مرد خندید. خدا به زن گفت: به دست های تو همه زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد زیبا کنی.
مرد خانه ای ساخت وزن آن را گرم کرد. آن ها خوشحال بودند. خدا خوشحال بود... .
قسمت دوم:
روزی زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد. دست هایش را بسوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دست هایش بنشیند ؛ اما پرنده نیامد و دست های زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید و کنارش نشست و دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد. خدا دست های آنها را دید که از مهربانی لبریز بود. فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند. خدا خندید و زمین سبز شد. خدا گفت: از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.
فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند. مرد گل را به زن داد وزن آن را در خاک کاشت. خاک خوش بو شد. پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد. زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود. فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند.
مرد زن را دید که می خندد. کودکش را دید که شیر می نوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت. خدا شوق مرد را دید و خندید.
وقتی خدا خندید پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست. خدا گفت: با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد ؛ راست بگویید تا راستگو باشد ؛ گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد.
روزهای آفتابی و بارانی از پس هم گذشت. زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان در پی هم می دویدند. خدا همه چیز و همه جارا می دید ؛ می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود.
زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی می کارد ؛ دست های بسیاری را دید که بسوی آسمان بلند شده است ؛ وپرنده هایی که...
خدا خوشحال بود... .
- مهربونای عزیزم از شما می خوام که نظرهای قشنگتون رو درمورد این قسمت بنویسید.